کدخبر: ۷۹۵۷۸
۱۸ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۳۷
چاپ

مسئولان با اقدام و عمل از طرح های اقتصادمقاومتی حمایت کنند

شهدای شاخص بسیج در سال 95 معرفی شدند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خبرلنده،شهید محمد منتظر قائم و معلم شهید رقیه رضایی لایی به عنوان شهدای شاخص بسیج در سال ۹۵ معرفی شدند.

 
 
شهیده رقیه رضایی لایی
 
تحصیلات: دیپلم و حوزوی
 
رشته تحصیلی: تجربی
 
نام: رقیه
 
نام خانوادگی: رضایی لایی
 
نام پدر: محمد علی
 
شماره شناسنامه:۹۵
 
تاریخ تولد:۱۳۴۴/۰۱/۲۲
 
محل تولد: قزوین
 
محل شهادت: مکه
 
شغل: معلم تربیتی
 
مهارت و تخصص: خیاطی
 
اهم مسئولیت های شغلی: عضو فعال حزب جمهوری اسلامی
 
نکات بارز و برجسته فردی: بسیارملاحظه کار و متواضع و خوش برخورد باوجود قبولی در کنکور پزشکی اما حوزه علمیه را انتخاب می کنند و دو سال  هم مشغول به تحصیل می شوند.
 
بعد از اعزام به سنندج جهت مقابله و ارشاد کومله دمکراتها اقدام می کنند.
 
آثار فرهنگی، ادبی، هنری: دارای فوق ادبی بالا بخصوص در نویسندگی
 
فعالیت بعد از انقلاب: خانواده ای مذهبی و از اعضای فعال حزب جمهوری اسلامی
 
نحوه و علت شهادت: شرکت در راهپیمایی برائت از مشرکین در مکه و مورد هجوم رژیم آل سعود قرارمی گیرند.
 
محل دفن: گلزار شهدای قزوین
 
رقیه در دبیرستان از شاگردان ممتاز بود.او در دوران تحصیل بسیار پر جنب و جوش و فعال بود.به ظاهرش بسیار اهمیت می داد و شیک پوش بود.
 
همه تلاشش این بود که از هر جهت نسبت به دیگران برتری داشته باشد.
 
 او در سال آخر دبیرستان تحت تأثیر انقلاب دچار تحول فکری شد. به این نتیجه رسیده بود که متعلق به این دنیا نیست و مسیر دیگری را باید انتخاب کند با آنکه می توانست یکی از بهترین رشته های دانشگاه را انتخاب کند ولی در آخرین سل تحصیلی به کسب معارف دینی گرایش پیدا کرد.با بی رغبتی سال تحصیلی را به پایان رساند و به حوزه علمیه قم رفت. گفته بود« من اگر به دانشگاه بروم می توانم جان انسانی را نجات دهم،اما می خواهم با معارف دینی روح انسان ها را صیقل بدهم»
 
پس از گذشت یک سال از تحصیل در حوزه، احساس کرد پرداختن صرف به مطالب تئوری راضی اش نمی کند؛ به همین دلیل با تعدادی از دوستانش به کردستان رفت. در آنجا به عنوان معلم پرورشی به تربیت دختران دبیرستانی پرداخت. این زمانی بود که ضد انقلاب در کردستان توانسته بود تعدادی از جوانان را جذب خود کند.
 
دو سال و چند ماه قبل از شهادت با همسرش آشنا شد. اقوام با شناختی که از رقیه داشتند، او را به همسرش معرفی کرده بودند.آن زمان رقیه در حزب جمهوری فعالیت داشت و یکی از کانون های حزب را اداره می کرد.
 
وقتی با هم آشنا شدند، همسر رقیه او را بسیار نزدیک به افکار و روحیه خودش یافت.
 
همسرش می گوید«آن زمان من در سیستان و بلوچستان فعالیت می کردم. مثل رقیه در حزب جمهوری بودم ووقتی به ایشان گفتم من در سیستان کار می کنم و باید به آنجا بروم، بدون هیچ قید و شرطی پذیرفت. گفت تبعیت از همسر بر من واجب است»
 
با شروع بیماری مادرش،کردستان را ترک کرد و به قزوین بازگشت.
 
همسرش می گوید«خانواده ایشان مذهبی و سنتی بوندن. پدرشان تجات چوب می کرد و مادرش خانه دار بود. یک خواه بزرگ تر از خودش داشت. او تنها دختر توی خانه بود.رقیه در استعداد و نبوغ و ایمان زبانزد فامیل بود»
 
مهریه رقیه یک سفر حج بود وچهارده سکه طلا، ازدواج با من بخاطر رضای خود بود نه برای مادیات یا هر چیز دیگر.در همسر داری اش طوری رفتار می کرد که همه اش رضایت خدا را مد نظر داشت. سر سوزنی از تکالیفش را چه نسبت به من و چه در رفتار با دیگران کم یا زیاد نمی کرد. خودش را فانی در خدا می دید. هر وقت می خواست کاری انجام بدهد، با خودش می اندیشید که آیا این کار رضایت خدا را در پیش دارد؟
 
بعد هم جوابش را به سرعت پیدا می کرد.
 
نفوذ کلام بسیار بالایی داشت . حرف که میزد به دل همه می نشست. اگر اظهار نظری می کرد همه را تحت تأثیر قرار می داد. حرفی را نمی زد که قبلش آن را سبک و سنگین نکرده باشد. از حرفهای پراکنده پرهیز داشت. غیبت نمی کرد،تهمت نمی زد.
 
قبل از سفر حج یک سفر مشهد با هم رفته بودیم؛ ماه عسل آنجا بود.که فهمیدم و انس و ارتباط فوق العاده ایی با ائمه معصومین(ع) دارد. طوری با امام رضا حرف می زد بسیارصمیمانه بود .این رفتار فقط در مشهد نبود،در روزهای عادی هم همین ارتباط را با ائماه داشت.
 
از همان روزهای اول آشنایی رقیه از فنا حرف می زد. نمی گفت شهادت، می گفت فنا. می گفت«این امکان و فرصت نصیب مردها شد که به جنگ بروند اما برای زن ها چنین امکانی فراهم نیست. دوست دارم به گونه ایی از دنیا بروم که اجر و مزد یک شهید داشته باشم.»
 
زندگیمان ساده و بی آلایش بود. به زیور آلات گرایشی نداشت. این برای من لذت بخش بود وقتی می دیدم از یک مراحلی گذشته است. او معتقد بود شهید واقعی کسی است که با تمام وجود وظیفه اش را انجام دهد.
 
سال ۶۶ با پدر و برادرش به نیابت از مادرش به سفر حج واجب رفت. دو تا از خواهر های من هم با کاروان دیگری به سفر حج مشرف شده بودند. روز جمعه رقیه را آنجا دیدند و می گفتند«در رفتارش یک جور سبکبالی دیده می شد انگار از خوشحال در پوست خود نمی گنجید»به آنها گفته بودند که باید با آب زمزم غسل شهادت کنم. او در راهپیمائی برائت از مشرکین در مکه مکرمه به شهادت رسید.
 
معرفی شهدای شاخص بسیج در سال 95+ زندگینامه
 
 
*زندگینامه شهید محمد منتظر قائم و معمای طبس
 
محمد منتظر قائم در سال 1327 هجری شمسی در یک خانواده‌ی مذهبی و کم بضاعت در شهر فردوس به دنیا آمد. 
پس از پایان سوم دبستان به یزد نزد اقوام پدری خود رفت و در آنجا به ادامه‌ی تحصیل پرداخت. 
همزمان با قیام 15 خرداد، محمد همراه پدر، در صف مبارزه با طاغوت درآمد و به تکثیر و پخش اعلامیه‌های امام خمینی پرداخت. 
 
او با خلوص خاصی، عکس امام را به شیفتگان می‌رساند و با همکلاسی‌هایش، بی پروا علیه رژیم شاه بحث می‌کرد.
 
محمد بعد از پایان دبیرستان به خدمت سربازی رفت و پس از پایان خدمت در شرکت برق توانیر مشغول به کار شد و همزمان با هدف برانداختن نظام شاهنشاهی و استقرار حکومت اسلامی با تشکیل گروهی به مبارزه پرداخت.
 
 در سال 1351 هـ . ش، اعضای گروه شناسایی و محمد نیز دستگیر و زندانی شدند و محمد تحت شکنجه‌های وحشیانه‌ی مأموران ساواک قرار گرفت؛ اما جانانه در مقابل شکنجه‌ها مقاومت می‌کرد و شکنجه‌گران را به ستوه آورد. 
 
سرانجام پس از 15 ماه تحمل شکنجه و زندان، در حالی که هیچ اعترافی نکرده بود به ناچار او را آزاد نمودند.
 
پس از آزادی از زندان همچنان به مبارزه ادامه می‌دهد و به همکاری با سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که آن زمان وجهه‌ی خوبی در میان مردم داشت، پرداخت؛ اما بعد از انحراف و تغییر ایدئولوژی سازمان، رابطه‌ی خود را با آن قطع کرد؛ ولی همچنان به مبارزه علیه رژیم شاه ادامه می‌داد. 
 
محمد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف انقلاب نمود و به عنوان نخستین فرمانده سپاه پاسداران استان یزد انتخاب شد و مسئول بنیانگذاری و تشکیل سپاه یزد و تصفیه‌ی کمیته گردید. او سپاه را گسترش داد و با قاطعیت با ضد انقلاب به مبارزه برخاست.
 
 
شهادت محمد منتظر قائم به روایت همرزمان:
 
ظهر جمعه پنجم اردیبهشت از ستاد مركزی سپاه تهران ، با برادر شهید محمد منتظری قائم در یزد تماس می‌گیرند كه خبر رسیده چند فروند هلیكوپتر آمریكایی مردم را در كویر به گلوله می‌بندد و یك آمریكایی زخمی شده هم ، در بیمارستان یزد است .
 
 بلافاصله در بیمارستانها تحقیق می‌شود و قسمت دوم خبر تكذیب می‌گردد ولی بعد از ساعتی از دفتر آیت‌الله صدوقی با سپاه تماس می‌گیرند كه ، اینجا یك راننده تانكر است و ادعا دارد تانكر نفتش را آمریكاییها در جاده طبس آتش زده‌اند . 
 
در پی این گزارشات ، محمد تصمیم می‌گیرد كه هر چه سریعتر به منطقه بروند و از نزدیك با حادثه برخورد نمایند.
آخرین دستخط شهید نشان می‌دهد كه وضع منطقه را حساس و حضور آمریكاییهای مسلح و مهاجم را بنا بر اخبار و گزارشات رسیده قطعی می‌دانسته است ، یكی از برادران پاسدار یزدی اینچنین گزارش می‌دهد :
 
وقتی قرار شد برویم محمد گفت : اول نمازمان را بخوانیم ... ما كه نماز خواندیم و برگشتیم ، محمد هنوز در گوشه حیاط سپاه مشغول نماز بود . او نماز را همیشه خوب می‌خواند . اغلب ، در جمع‌ها ، او را به دلیل تقوایش ، پیشنماز می‌كردند . با اینهمه ، این بار نمازش حال دیگری داشت . بعد از آنكه تمام شد یكی از برادرها به شوخی گفت :
 
" نماز جعفر طیار می‌خواندی ؟ "
 
او با خوشحالی پاسخ داد : « به جنگ آمریكا می‌رویم . شاید هم نماز آخرمان باشد...
 
در بین راه مثل همیشه شروع كرد به قرآن و حدیث خواندن و تفسیر كردن و توضیح دادن ، سوره اصحاب فیل را برایمان تشریح كرد و داستان ابرهه را ... و گفت ، آمریكا قدرت پیروزی بر ما را ندارد و به توضیح بیشتر مسائل پرداخت ، از احادیث نیز استفاده می‌كرد ... 
 
محمد شهید با آنكه یك فرمانده نظامی خوب بود ، یك معلم اخلاق و عقیده نیز بود و با‌آنكه در مواقع لازم از قاطعیت و همچنین خشم و جسوری فراوان برخوردار بود اما در مواقع عادی از همه پاسداران متواضع تر و معمولی‌تر بود.
 
از اینكه به او به چشم یك فرمانده نگاه كنیم ناراحت می‌شد و با اینكه او می‌بایست بیشتر نقش فرماندهی ، و تصمیم‌گیری و طرح و نقشه را داشته باشد ولی علاوه بر آن همواره خود پیشقدم بود و بویژه در مواقع خطرناك حتما خودش نخست اقدام می‌كرد.
 
از خودنمائی بشدت پرهیز داشت ، حتی زیر گزارشات یا اطلاعیه‌هائی كه اصولا با نام فرمانده سپاه اعلام یا ارسال می‌شود ، از نوشتن نامش خودداری می‌كرد ، كسی كه وارد سپاه می‌شد امكان نداشت تا مدتی بفهمد او فرمانده ما هست . 
 
بیشترین كارها را خودش انجام می‌داد . اغلب شبها نیز بخانه نمی‌رفت و حتی بجای ما هم پست می‌داد ، غذا خیلی كم و ساده می‌خورد ، بیشتر روزه می‌گرفت ، روز قبل از شهادتش نیز كه پنجشنبه بود ، روزه بود ...
 
راه طبس را با اینكه خاكی و خراب است با سرعت بسیار زیاد طی كردیم . در راه از سرنشینان اتومبیلی كه از آنجا گذشته بودند ، سؤال كردیم ، گفتند آمریكائیها یك تانكر را آتش زده مسافرین یك اتوبوس را گروگان گرفته و هرچه داشته‌اند برده‌اند. 
 
«وقتی که به چند کیلومتری منطقه‌ی فرود رسیدیم، حدود پانزده نفر از برادران کمیته‌ی طبس در آنجا بودند و عده‌ای از برادران ژاندارمری نیز در آنجا حضور داشتند که یکی از آنها گفت: «منطقه، مین‌گذاری شده و یک فانتوم به طرف ما تیراندازی کرده است».
 
 صبح زود چون از فانتوم خبری نبود به منطقه رفتیم و تعداد هشت جسد در آنجا یافتیم. افسر ژاندارمری، برای اطمینان، حکم مأموریت ما را که برای غرب کشور بود، نگاه کرد و به ما گفت: «تا فردا در اینجا نگهبانی دهید»؛
 
ما كه می‌رفتیم یك ستوان گفت : چون فانتومها اینجا پرواز كرده‌اند ، می‌روم بی‌سیم بزنم به نیروی هوائی كه بدانند نیروی خودی در منطقه هست .
 
عده‌ای از پاسداران فردوس و طبس نیز با ما تا 100 متری هلیكوپترها آمدند ولی جلوتر نیامدند ، ولی ما جلوتر رفتیم.
 
در این موقع متوجه‌ی طوفانی که حدود سه کیلومتر با ما فاصله داشت و معلوم بود که به سوی ما می‌آید، شدیم. 
در این لحظه فانتوم مزبور در بالای سر ما ظاهر شد، وقتی طوفان شروع شد، مأموران ژاندارمری منطقه را ترک کردند؛ ولی ما پنج نفر پاسدار یزدی و برادران کمیته‌ی طبس باقی ماندیم.
 
 طوفان رسید و ما در میان طوفان حرکت کردیم تا اینکه به منطقه‌ی فرود هلی‌كوپترها رسیدیم.
 
 دو فروند هلی‌كوپتر در یک طرف جاده و چهار فروند در طرف دیگر جاده قرار داشت، یکی از هلی‌كوپترها در حال سوختن بود و یک هواپیمای چهار موتوره نیز در کنار آن می‌سوخت. ما در وسط جاده از اتومبیل پیاده شدیم و برای شناسایی به طرف آنها حرکت کردیم...»
 
شهید محمد بدقت مراقب مین‌گذاری یا هر نوع تله انفجاری بود به موتورها و جیپ آمریكایی رسیدیم اول محمد موتورها را بررسی كرد وقتی مطمئن شد كه مواد منفجره به آن وصل نیست رفتیم و آنها را روشن كردیم و با هم كنار جاده آوردیم ، همچنین جیپ را
 
شهید محمد خوشحال و خندان گفت :خوب اینهم 5 هلیكوپترهایی كه در كردستان از دست دادیم خدا رسانده است» و خودش به سمت یكی از هلیكوپترها رفت.
 
طوفانی كه مدتی قبل آغاز شده بود كاملا برطرف شده بود و هوا صاف بود .
 
فرمانده‌ ما خیلی با احتیاط داخل یکی از هلی‌كوپترها شد. پشت سر او من هم داخل هلی‌كوپتر شدم... یک کلاسور محتوی چند ورقه‌ی درجه‌بندی شده در آنجا پیدا کردیم و چون تخصصی در این مورد نداشتیم آن را سر جای خود گذاشتیم تا برادران ارتشی بیایند و آنها را مورد معاینه قرار دهند.»
 
در داخل یکی از هلی‌كوپترها، یک دستگاه رادار روشن بود. فانتوم ها یک دور زدند، سپس دوباره به طرف هلی‌كوپترها آمدند و به وسیله‌ی تیربار کالیبر 50، یک رگبار به طرف هلی‌كوپترها بستند. 
 
این رگبار دقیقاً به طرف هلی‌كوپتری بسته شد که دستگاه رادار در آن روشن بود؛ در یک لحظه آن هلی‌كوپتر منهدم شد.
 
 من به فرمانده مان گفتم: «برادر محمد، بیا از اینجا برویم.» گفت: «فعلاً وقت آن نرسیده، وقتی فانتوم ها دور شدند ما هم می‌رویم»؛
 
«به محض اینکه صدای فانتوم ها کم شد، ما به سرعت از هلی‌كوپترها دور شدیم و به هر صورت که بود، حدود 20 متر دویدیم و بعد روی زمین دراز کشیدیم.
 
 برادر عباس سامعی که راننده‌ی ما بود، به طرف من آمد و گفت: « من تیر خوردم، او با سرعت به طرف جاده رفت، برادر رستگاری در حال دویدن بود که من داد زدم تیر خوردم، او در جواب گفت: «من هم زخمی شده‌ام.» و بعد روی زمین افتاد؛ چون از ناحیه‌ی پا زخمی شده بود.»
 
برادر عباس سامعی نیز که روی زمین دراز کشیده بود، بلند شد و مانند انسان‌های بی‌حال تلوتلو خورد و به زمین افتاد؛ من فکر کردم که از خستگی این طور شده است. 
 
برادر رستگاری خودش را به طرف او کشاند و در کنارش دراز کشید. برادر منتظر قایم هم در طرف دیگر خوابیده بود. 
 
رفت و برگشت فانتوم‌ها همچنان ادامه داشت و دو هلی‌كوپتر که در آن طرف جاده قرار داشتند؛ هیچ کدام منفجر نشدند (البته بعد از آنکه به طبس رسیدیم، با کمال تعجب شنیدیم که فانتوم‌ها مجدداً بازگشته و یکی از آن هلی‌كوپترها را منهدم کرده بود[ند]). 
 
من داد زدم سوییچ ماشین کجاست؟ برادر رستگاری گفت: «عباس زخمی شده و بی هوش است.» برادر محمد منتظر قائم همچنان در آن طرف جاده دراز کشیده بود. من به طرف او رفتم، وقتی نزدیک شدم، دیدم مچ دستش قطع شده و پشت سرش افتاده است. 
 
فکر کردم مواد منفجره، دستش را قطع کرده است؛ جلوتر رفتم و او را صدا زدم، ولی جوابی نداد. چشمانش باز بود و چهره‌ی بسیار آرامی داشت، مانند آدمی كه در خواب است. زیر بدنش خون زیادی ریخته بود. دیگر دلم نیامد که به او دست بزنم...
 
برادر زخمی دیگری كه همراه محمد به داخل هلیكوپتر رفته است می‌گوید :
 
در هلیكوپتر اشیاء مختلفی پیدا كردیم . از جمله یك كلاسور كه چند ورقه درجه‌بندی شده و مقداری هم رمز در آن بود وقتی فانتومها آمدند و رفتند ، برادر شهید و من از هلیكوپترها پائین آمدیم و به سرعت دور شدیم اما بلافاصله فانتومها برگشتند .
 
به طرف محمد برگشتم ، دیدم كه دست چپش قطع شده و پشت سرش افتاده است . او را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم . چهره بسیار آرامی داشت . چشمانش تقریبا باز بود و لبانش مثل همیشه لبخند داشت ، آنقدر آرام روی كتفش بر زمین افتاده بود كه فكر كردم خواب رفته است ، اما زیر بغل او پر از خون بود ، فهمیدم محمد شهید شده و به آرزویش رسیده است . 
 
ما نتوانستیم پیكر به خون خفته او را ببریم. لذا محمد همچنان بر روی ریگهای كویر ، كه با خونش رنگین شده بود ، تا صبح با خدای خویش تنها باقی ماند و صبح هم با اینكه از كانال‌های گوناگون قول هلیكوپتر و هواپیما برای آوردن جسد شهید را به یزد بما دادند و حتی یكبار مردم طبس جمع شدند و با شكوه تمام جسد شهید را تا فرودگاه تشییع كردند و با اینكه برادرانمان حكم برای سوار كردن شهید و زخمیها گرفته بودند ، اما بی نتیجه ماند و سرانجام نزدیك غروب با آمبولانسی كه از یزد آمده بود ، شهید و من را به یزد بردند و شهید را فردا صبح با عظمت بی نظیری تشییع كردند ... »
 
معرفی شهدای شاخص بسیج در سال 95+ زندگینامه
 
 
انتهای پیام