ناگفته های پدر و مادر کوچکترین شهید کهگیلویه و بویراحمد:
دستکاری شناسنامه به عشق شهادت + تصاویر
ابوالقاسم با دستکاری شناسنامه اش به جبهه های حق علیه باطل اعزام و در همان اعزام اول در عملیات بیت المقدس 7 شلمچه شرکت و مفقودالاثر شد.
به گزارش خبر لنده به نقل از پایگاه خبری تحلیلی صبح زاگرس، بسیجی شهید، ابوالقاسم علی پور کشکولی در سال 1354 در روستای قلات حمیدآباد از توابع استان کهگیلویه و بویراحمد در خانواده ای مذهبی بدنیا آمد. مادرش صغری و پدرش عین الله بود. وی دوران کودکی را در آغوش مادری مهربان و در سایه پرمهر پدری پرتلاش در ایلات عشایری، با بازی و شیطنت های کودکانه اما بسیار شیرین ، در کوه و دشتهای سرسبز سردسیر قلات و گرمسیر کوپن سپری کرد.
او تا کلاس اول راهنمایی به تحصیل علم پرداخت، و سپس در23 خرداد1367 در حالی که 12 سال و 8 ماه بیشتر نداشت وارد عرصه نبرد شد، بر خلاف سن کمش جثه ی بزرگی داشت و به آدم های بزرگ می ماند و کسی نمی توانست سن کمش را تشخیص دهد. ابوالقاسم با دستکاری شناسنامه اش به جبهه های حق علیه باطل اعزام و در همان اعزام اول در عملیات بیت المقدس 7 شلمچه شرکت و مفقودالاثر گردید. در تاریخ 28/11/79 با تلاش کمیته ی جستجوی سازمان یافته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح پیکرمطهرش پیدا شد و در تاریخ 24/2/81 به استان منتقل و در گلزار شهدای یاسوج به خاک سپرده شد.
پدر
پدر شهید ابوالقاسم علی پور نه دیگر چشمانش توان دیدن دارد، نه گوشهایش توان شنیدن، نه آن قد بلند که روزی بچه ها از سر و گردنش بالا می رفتند، همه چیز زبان باز کرده از حال پدری که روزی با این همه اعضا صدای شیطنت های کودک عزیز و رشیدش را دیده، به زندگیش پروبال داد و با بزرگ شدنش آرزوهایش برای زندگی ابوالقاسم و بقیه خواهر و برادرانش بزرگ و بزرگتر می شد.
پدر،با صدای لرزان و گوشهایی که دیگر سنگین می شنود با چند مرتبه تکرار کردن سوالات ما، زبان به حرف می گشاید. از پسرش ابوالقاسم و از تولدش که در بهار که مملو از نعمت ها، خرمی سبزه ها، شکوفه درختان، تولد پرندگان که انگار همه برای آمدنش لحظه شماری کرده اند می گوید و با آمدنش زنده شده اند و نغمه شادی سر دادند، از رفتنش که باز با بهار و اشک آسمان و درختان، آمدن و رفتنش همه پر از برکت و همه و همه می گوید.
این چنین از ابوالقاسمش می گوید:
تولد ابوالقاسم همراه بود با وضعیت نامناسب اقتصادی ما که از راه کشاورزی و دامداری امرار معاش می کردیم. دوران خردسالی فرزندانم همه ی تلاشم این بود که آن ها را با اخلاق، باادب، مهربان دلسوز، مردم دار و آشنا با فرهنگ دینی و مذهبی بزرگ کنم.
با اینکه ما عشایرنشین بودیم و مدام درحال سفر و کوچ بودیم، دسترسی به مسجد هم امکان پذیر نبود و خودمان هم بی سواد بودیم، ولی با این حال تا جایی که برایم امکان داشت بچه ها را با مسجد، اهل بیت و.... آشنا کردم.
ابوالقاسم فرزند چهارمم بود، سالی که بدنیا آمد به دلیل اینکه در کوه های فارس چریکی بودم تا چندماه بعد از تولدش نتونستم او را ببینم.
از همان کودکی بسیار ساکت، آرام، دلسوز، با اخلاق و بسیار بازیگوش بود. ولی با این وجود خیلی احتیاط می کرد که مشکلی برای ما وبقیه پیش نیاید، همینطور هم شد. کودکی ابوالقاسم با توجه به شرایط زندگی که عشایری بودیم و به دلیل نبود امکانات و فقر حاکم برجامعه اوقات فراغتش را به بازی با بچه های روستا، رفتن به کوه و دشت برای چیدن گیاهان دارویی، کمک به من و مادرش در کارهای کشاورزی، دامداری و مرتب کردن خانه سپری می شد.
از آنجایی که از بچگی بسیار باهوش و خلاق بود، با ساختن اسباب بازیهایی مثل توپ، تانگ، چتر، چراغ و.... که از چوب، پلاستیک و وسایل اضافی که در دست بود، اوقات فراغت و دوران خردسالیش را سپری کرد.
از صفات ابوالقاسم ؛ ادب، اخلاق و مردم دار بودنش خیلی برایم مهم و با ارزش بود و همیشه باعث سربلندیم بود. نه بخاطر اینکه پسرم بود یا الان شهید شده این حرفها را می زنم ولی واقعأ نمونه بارزی از انسانی شایسته بود و به همه چه کوچک و چه بزرگ احترام می گذاشت.
اخلاق و رفتارش مورد رضایت همسایه ها و بستگان بود که از او تعریف می کردند و او را به عنوان الگویی برای خودشان قرار می دادند و می دهند.
بعد از خردسالی و آن همه شیطنت، زمان رفتن به مدرسه و کسب علم و دانش، و دوره ای جدید شده بود. دوره ای که آرزوی هر بچه و پدر و مادری بود. با اینکه موقع ورودش به مدرسه وضعیت اقتصادی خوبی نداشتیم ولی از هیچ تلاشی برای بهتر زندگی کردن فرزندانم دریغ نکردم، هم ابوالقاسم و هم خودمان بسیار خوشحال بودیم، او را روانه مدرسه کردم تا هم سواد و علم و دانش بیاموزد و هم در آینده کمک کار و عصای دستم باشد.
ابوالقاسم علاقه ی زیادی به مدرسه و درس خواندن داشت، به همین خاطر در درس و انجام تکالیف بسیار دقت می کرد، بسیار درس خوان و منظم بود. تکالیفش را بدون هیچ تذکری انجام می داد، به یاد ندارم حتی یک بار ما و یا معلم بخاطر درس و تکالیف مدرسه به او تذکری داده باشیم.
در کنار درس در کارها به ما کمک می کرد، بعضی اوقات هم با دوستانش برای شلتوک کاری و کار در مزرعه دیگران می رفت و با دستمزدش برای خواهر و برادران کوچکتر و بزرگترش هدیه و وسایلی که نیاز داشتند، تهیه کرد. به او می گفتم که یه کارکردن تو نیاز نیست. اما، می گفت: خودم دوست دارم.
اما در کنار همه ی این کارها تمام حواسش رفتن به جبهه بود، من و بقیه اعضای خانواده بخاطر علاقه و اصراری که داشت راضی بودیم، ولی مادرش بخاطر علاقه و وابستگی زیادی که به ابوالقاسم داشت و فرزند کوچکش بود، مخالفت می کرد، به همین خاطر شناسنامه اش را مخفی می کرد و ابوالقاسم هم مداوم قهر می کرد تا بالاخره یک سال که به سردسیر رفته بودیم، شناسنامه را پیدا کرد و با دستکاری آن به جبهه رفت و در آخرهم به شهادت رسید.
مادر
اوایل دهه 40 با شوهرم، عین الله آشنا شدم. نسبت فامیلی با هم نداشتیم. من بویراحمدی و عین الله ترک بود، ولی سرحد ( قلات ) کنار هم زندگی می کردیم، آن زمان رسم بر این نبود که دختر و پسر همدیگر را انتخاب کنند ولی از بچگی با هم هم محلی و هم بازی بودیم، کوچ سرحد گرمسیرمان یکی بود و همین باعث آشنایی، آگاهی و شناخت لازم برای ازدواج با شوهرم بود.
از آنجایی که آن زمان گذران زندگی مردم فقط از راه کشاورزی و دامداری سپری می شد و هر دهی کدخدایی داشت که باید آخر برداشت هر محصول سهمیه ی کدخدا را کنار می گذاشتند و مابقی را خرج می کردند.
درآمد حاصل از دامداری و کشاورزی کفاف زندگیمان را تا آخر سال نمی داد و مردم می بایست بقیه لزومات زندگی را از اردکان به صورت قرض تهیه می کردند. ما و خانواده ی مشهدی عینالله هم وضع مالی خوبی نداشتیم، سال 42 با کمک خانوادهها جهیزهای ساده مثل؛ گلیم، تعدادی ظرف و .... عروسی ساده ای در سیاه چادرهای عشایریمان و با دادن غذا به اقوام که همه نشان از سادگی، نداری و کم توقعهای مردم آن زمان بود، برگزار و زندگی مشترکمان را در چادر و کنار خانواده شروع کردیم.
خدارا شکر زندگی خوبی داشتیم، شوهرم فردی حلال، خوش اخلاق، مهربان و بسیار صبور و زحمت کش بود، به همین خاطر راضی و خوشحال بودم. 9 فرزند داشتم که همه در چادر بدنیا آمدند. بجز دو دخترم که چند ماهگی به دلایل ناشناخته فوت شدند، خدارا شکر برای هیچکدام مشکلی پیش نیامد.
فرزند اولم دختر بود که نام او را حلیمه گذاشتم.حلیمه در چادر بدنیا آمد و با آمدنش سرزندگی زیادی به زندگیمان آمد. بنابر رسمی که داشتیم برای آمدنش گوسفندی نذر کردیم. موقعه ی بارداری و تولدش با اینکه دکتر و امکاناتی نبود و ما در بیرون شهر زندگی می کردیم، ولی خداراشکر مشکلی برای من و برای حلیمه پیش نیامد.
حلیمه خیلی کوچک بود که فرزند دومم، فرهاد را باردار شدم. فرهاد هم مثل حلیمه در چادر و بدون هیچ مشکلی بدنیا آمد، بعد از او علی وپس از آن هم ابوالقاسم متولد شد. ابوالقاسم که به دنیا آمد، شوهرم کنارم نبود و به کوههای استان فارس برای چریکی رفته بود. تنها فرزندی که نه وقت تولد و نه وقت مرگ پدر بالای سرش نبود، ابوالقاسم بود. آن زمان برادر شوهرم و خانواده به یمن قدمش گوسفندی نذر کردند و شوهرم، عین الله تا چندین ماه بعد از تولد ابوالقاسم به دیدن ما نیامد و من جای خالیاش را حسابی احساس می کردم وروزها به من سختی می گذشت ولی مجبور بودم شرایط را تحمل کنم. بعد از چند ماه برگشت، گوسفندی برای سلامتی ابوالقاسم نذر کرد. ( ابوالقاسم هم مانند سه فرزند دیگر در سیاه چادرهای عشایری در فقرو تنگدستی ولی شیرین و صمیمی بدنیا آمد. خانواده فقیری بودیم اما فقط فقر مادی داشتیم، فقری که از گوشه گوشههای منزلمان به چشم می خورد. قالی پهن شده ی منزلمان - در و دیوارها- کفش های کهنه فرزندانم، همه داد می زد از دست های خالی پدر و مادری که حاضر نبودند کمکی به صدقه قبول کنند. برای مردم کار می کردیم و روزها را به شبها می گذراندیم و در قبال کار پول می گرفتیم، از نگهداری دام گرفته تا کار در زمین های کشاورزی، صدای هق هق و بغض های پنهانی شبانه فرزندانم درد عجیبی روی قلبم گذاشته بود و چیزی که بیش از آن عذابم می داد پنهان کردن آن همه سختی بود ولی با درک و شعور بالایی که داشتند هیچ گاه لب به اعتراض باز نکردند و ما را درک می کردند.
به همین خاطر تمام سختی ها، حسرت ها و گریه هایشان را پنهان می کردند تا ما بجز غم نداری، غمی به دل نداشته باشیم و این باعث دلگرمی مان می شد. بعد از ابوالقاسم پنج دختر و یک پسر بدنیا آوردم که دو دخترم به دلیا نامعلوم در چند ماهگی از دنیا رفتند.
ابوالقاسم ازهمان بچگی بسیار مهربان، دلسوز، آرام و زرنگ بود، احترام همه، کوچک و بزرگ خصوصأ من و پدرش را داشت، هیچوقت روی حرف ما حرفی نمی زد. با اینکه امکانات زیادی نداشتیم ولی خودش با خلاقیت هایی که داشت اسباب، بازی خود، خواهرو برادرهای دیگرش را تهیه می کرد.
در کارهای کشاورزی، دامداری و جمع کردن خانه به ما کمک می کرد، به همه کار وارد بود.
وقتی مهمان داشتیم یا چیزی نیاز بود با سرعتی که باورش برای خودمان سخت بود برایمان انجام می داد. همیشه به فکرمان بود، از همه لحاظ مورد قبولمان بود.
ابوالقاسم شیرین زبون و اهل شیطنت ها بزرگ می شد و آرزوهای من هم بزرگ و بزرگ تر. کودکی اش که تمام شد به مدرسه رفت، هرچه گوش و چشمش بازتر می شد و برای رفتن هوایی تر می شد.
از خاطراتی که از او دارم و همیشه مرا اذیت می کند و در همه حال به آن فکر می کنم این بود که؛ کفش و لباسی که برایش خریده بودم را دوست نداشت، گفت: مادر، من این کفش و پیراهن را دوست ندارم، به او گفتم: مادرجان، وقتی به سرحد رفتیم، کشت می کنم و با پولش برایت چیزی که دوست داری می خرم. ولی دیگر ندیدمش که آرزویش را برآورده کنم.
قرار نبود به جبهه برود، او گفت: که می خواهد گرمسیر بماند، ما هم همه وسایل را برایش مهیا کردیم، مقداری پول نیز به او دادیم و سفارش کردیم که هوای جبهه به سرش نزند. ما سرحد بودیم، ابوالقاسم هم گرمسیر، به خیال خودمان آنجا درس می خواند. بدون اطلاع ما شناسنامه اش را از صندوق برداشته بود، آن را دستکاری و تمام کارها را انجام داده بود و دوباره به جای خود برگردانده بود. پس از آن ما خبر دار شدیم که به جبهه رفته است. در حالی که من فکر می کردم او گرمسیر مشغول درس
خواندن است، برای ما از جبهه نامه می فرستاد. ولی نامه ها را به من نشان نمی دادند. تا اینکه بالأخره نامه اش را به من نشان دادند. در متن نامه نوشته شده بود، من عازم جبهه شدم. سال 67 عازم جبهه شد. از کوپن نیز افرادی با او بودند. همان بار اول که رفته بود اسیر شد و تا 11 سال هیچ اطلاعی از او نداشتیم. شب و روزم گریه و زاری بود، تمام نهادهایی که به جبهه ختم می شدند. تمام بیمارستانها، سردخانه ها، هرجایی که به ذهنمان می رسید را گشتیم ولی خبری نبود. مثل آدمهای دیوانه شده بودم. تمام 11 سال را مثل مادر بارداری که برای بدنیا آمدن فرزندش ثانیه شماری می کند و شب و روزش ترس و دلهره است که برای نوزادش مشکلی پیش نیاید، سلامت هست یا نه، برای برگشت و سلامتی ابوالقاسم انتظار می کشیدم. 11 سال در فراق و دوری پسری که برایش آرزوهای زیادی داشتم و آرزوی داماد شدنش می سوختم. هروقت خبر برگشت آزادگان را می دادند، من در منزل جشن و شادی می گرفتم که حتمأ ابوالقاسم هم هست و هروقت شهید می آوردند، باز شادی و گریه. ولی خبری نبود که نبود تا اینکه بعد از 11 سال پیکرش پیدا شد.
درسته راضی نبودم و خیلی جلوی ابوالقاسم را گرفتم که از رفتن منصرفش کنم، چه با امکانات، قهر و گریه، مخفی کردن شناسنامه، اما قسمتش این بود که در این راه برود و تصمیمش را گرفته بود، اما خوشحالم که فرزندم در راه حق و خوبی به شهادت رسید و افتخار میکنم. ان شاالله که در آخرت شفاعتمان را کند.
خاطرات رودابه علی پورخواهر شهید ابوالقاسم علی پور
خوابیدن در کمر و شکاف
مدت زیادی از کودکی و آن شیطنتهای بچگانه و ورودش به مدرسه نگذشته بود که چیزی امانش را بریده و بی تابش کرد. انگار مدام کسی صداش می کرد که برود، طاقت ماندن نداشت. بچهای که تا آن سالها هیچوقت نه با کسی قهر می کرد و نه بهانه ای می گرفت. حال قهر کردن وقت و بی وقتش شروع شده بود، طوری که آن روزها شاید بچه ای به سن و سال ابوالقاسم حتی نمی دانست قهر کردن چیه؟ هیچ چیز آرامش نمی کرد، نه پول و نه امکانات، نه حرفهای بزرگترها، هیچ وهیچ....
باید می رفت، هوای رفتن گرفته بود، هوایی که هیچ چیز طوفان درونش را آرام نمی کرد و این باعث شده بود که بیشتر شب و روزش را در بیرون منزل و خوابیدن در کمر و شکاف سپری کند.
یادم دارم روزی قهر کرد و بیرون خوابید، خودش را به مردن زد، مثل مرده ها از دهانش کف بیرون آورد. به قول خودش مثلأ من شهید شده ام که ما فکر کنیم او مرده است.
تمام فکر و ذهن ابوالقاسم رفتن به جبهه بود، هر روز نقشه ای جدید برای رفتن از خودش نشان می داد، قهر می کرد و از خانه بیرون می رفت، ادای مرده ها را در می آورد یا به کوه و شکاف می رفت و شب آنجا می خوابید، صبح که مادرم از خواب بلند می شد و می دید ابوالقاسم نیست فکر می کرد شب منزل عمویم خوابیده ولی وقتی خوب دنبال او می گشت، می دید که در شکاف خوابیده، خیلی ناراحت می شد و گریه می کرد،. یا ادای مرده ها را در می آورد.
تمام این کارها را برای گرفتن شناسنامه انجام می داد و هدف او از این کارها عشق و علاقه اش برای رفتن به جبهه و شهادت بود.
موسیر
شهید با بچه ها بسیار خوب و صمیمی بود، من از او خیلی کوچکتر بودم، ولی با من مهربان و مرا دوست داشت. اوقات فراغت و تعطیلات از ما می خواست همراه او برای چیدن گیاهان دارویی و خوراکی به کوه برویم.
یادم می آید روزی با اصرار زیاد ابوالقاسم برای چیدن گیاهان دارویی و خوراکی من جمله " موسیر و گل نگین " به کوه رفتیم. ابوالقاسم یک سر موسیر از خاک درآورد، من پریدم و آن را برداشتم، چندین بار این کار را تکرار کردم، هرچه می گفت اجازه بده تا همه را در بیاورم وبعد جمع کنیم، به او گوش نمی دادم. موقعه ای که چکش را برداشت و مشغول درآوردن سرموسیر بود، دوباره پریدم که یک دفعه چکش به بالای ابرویم خورد و زخمی شد.
درد عجیبی داشت، داد بلندی روی ابوالقاسم کشیدم و شروع به گریه و زاری بلندی کردم. خودم از آن جیغ و داد تعجب کردم، کنترلم را از دست داده بودم، که با صدای من ابوالقاسم چکش را پرت کرد و به سمت من آمد، پیشانی ام را گرفت و چند بار بوسید، از شدت ناراحتی و شرمندگی، صورتش قرمز و چشمانش پر از اشک شده بود، همش معذرت خواهی می کرد، بعد از چند دقیقه که کمی آروم شدم بخاطر اینکه برادرم غصه نخورد و از ناراحتی دربیاید، شروع به خنده و شوخی کردم. چقدر از پیشانیام خون آمد، هنوز که هنوزه جای چکش در پیشانیام پیداست و آن قسمت از ابرویم که زخمی شده بود بدون مو باقی مانده است.
هروقت که در آینه جای آن ضربه چکش را می بینم یاد آن روزها و خاطرات برادرم میفتم.
مراسم تشییع شهید
اصلاًخبر نداشتیم که به جبهه رفته است ماه اول بهار رفته بود وما ماه دوم تابستان متوجه شدیم وقتی فهمیدیم خیلی گریه و زاری کردیم تمام فامیل برای دلداری ما می آمدند تا 11سال به صورت گمنام بود و پس از آن پیکرش پیدا شد یک روز صبح که در منزل مان نشسته بودیم آن روز قرار بود به مزرعه برویم و بافه های عدس را جمع کنیم ناگهان یکی درزد در را باز کردیم عموم پشت در بود گفت فردا بنیاد شهید قرار است به منزل تان بیاید جایی نروید شب قبل از این ماجرا خواب دیدم ابوالقاسم آن طرفم ایستاده است گفتم کجا بودی گفت همین جا روی پشت بام نشسته بودم تو مرا ندیدی به او گفتم مادر جان خیلی نگاه کردم ولی تو را ندیدم که از خواب پریدم پس از 11سال برایم کمی عجیب بود که بنیاد شهید در طول یک هفته دو بار به منزل ما بیاید 4مرغ گرفتم و دادم به دخترم که آن ها را تمیز کند تا اگر خواستند برای ناهار بمانند آمادگی داشته باشم ساعت نزدیک 8 شب بود دو ماشین از طرف بنیاد شهید آمد خواهرم هم آن روز آمد و گفت برای دیدن شما آمده ام همه چیز عجیب و مشکوک بود مات و مبهوت شده بودم وقتی نشستن چیزی می خواستند بگویند ولی نمی گفتند با عجله سرصحبت را باز کردم وعذر خواهی کردم و پرسیدم مکر جنازه ی پسرم پیدا شده است سؤالم برایشان عجیب بودگفتند مگر چیزی می دانی خوابم را برایشان
تعریف کردم گفتند که پیکرش را به یاسوج بردند ،چون همه ی فامیلم یاسوج زندگی می کنند شهید را در گلزار شهدای یاسوج دفن کردیم .نزدیک به 12 سال است که ما در کوپن اولیا زندگی میکنیم .بنیاد شهید به ما خانه نمی دهد و إلا اینجا نمی ماندیم و به یاسوج می رفتیم و در جوار پسرم زندگی می کردیم دیگر خیلی پیر شده ایم و وضع مالی خوبی نداریم و إلا خانه اجاره می کردیم.
انتهای پیام
پربیننده ترین
- ● آخرین مأموریت شهید خالقینژاد در آغوش مردم لنده
- ● روایت دلدادگی و شهادت سید حسین خالقینژاد+کلیپ
- ● یکصدشب میدانداری لندهایها
- ● کاروان «آقای شهید» از لنده عازم تهران شد+کلیپ و تصاویر
- ● لنده غرق در سوگ خورشید کربلا
- ● مردم لنده، فریاد مقاومت سر دادند
- ● نوزادان حسینی لنده یاوران مهدی شدند
- ● مردم لنده همچنان ایستاده پای انقلاب
- ● خادمان بسیج لنده عازم حرم رضوی شدند
- ● از شورحسینی تا حماسه میدان در لنده
- ● لندهایها در مشهد پذیرای زائران میشوند
- ● پیوند محرم و سالگرد شهدای جنگ ۱۲ روزه در موگرمون
- ● از خیمه عزا تا میدان انقلاب در لنده
- ● آتش سهلانگاری، باغات ایدنک را خاکستر کرد
- ● ایستادگی لندهایها در شبهای اقتدار
آخرین اخبار
- * تجدید بیعت سوگواران لندهای با رهبر شهید
- * تشریح آخرین وضعیت پارک ۵ هکتاری شهرداری لنده
- * کاروان «آقای شهید» از لنده عازم تهران شد+کلیپ و تصاویر
- * فراخوان مسئول دفتر ولی فقیه در سپاه لنده از عاشقان انقلاب برای شرکت در تشییع پیکر مطهر امام شهید
- * شعار «الوداع آقای ما» لندهایها در شب ۱۲۵
- * حماسهآفرینی لندهایها در قرار ۱۲۴
- * مدیران ایرانسل پاسخگوی گودالهای لنده باشند
- * خادمان بسیج لنده عازم حرم رضوی شدند
- * ایدنک، آیینهٔ حماسهٔ بیعت و شهادت
- * لندهایها در مشهد پذیرای زائران میشوند
- * کاروان عشق؛ از دهدشت تا کربلای معلی
- * میدان انقلاب لنده در شب صدوبیستودوم خروشید
- * دیار مارون خروشان میزبان مردم انقلابی
- * تازه های چاپ در لنده
- * کمبود ۵ مگاواتی برق در لنده